من هنوز عاشق زندگی ام!
فردا ۴۸ ساله میشم… اما هنوز قلبم هرروز مثل یه بچه میتپه که تازه داره دنیا رو کشف میکنه.
هرچی بیشتر زندگی میکنم، بیشتر میفهمم سن فقط یه عدده.
من هنوز همون بچهام؛
بچهای که اگر قاقالیلیشو ازش بگیرن، دلش میشکنه و گریه میکنه،
با دیدن یه اسباببازی جدید چشمهاش برق میزنه و غرق دنیای خودش میشه،
تو یک محیط غریبه گریه میکنه و فقط مامانشو میخواد،
گاهی با گریه، گاهی با سروصدا و گاهی با موفقیت دلش میخواد دیده بشه،
دوست داره دوستش داشته باشن .بعد از ۴۸ سال، فقط یه چیز توی من تغییر نکرده
هرچی بیشتر زندگی میکنم، بیشتر میفهمم سن فقط یه عدده.
من هنوز همون بچهام؛
بچهای که اگر قاقالیلیشو ازش بگیرن، دلش میشکنه و گریه میکنه،
با دیدن یه اسباببازی جدید چشمهاش برق میزنه و غرق دنیای خودش میشه،
تو یک محیط غریبه گریه میکنه و فقط مامانشو میخواد،
گاهی با گریه، گاهی با سروصدا و گاهی با موفقیت دلش میخواد دیده بشه،
دوست داره دوستش داشته باشن .بعد از ۴۸ سال، فقط یه چیز توی من تغییر نکرده
من هنوز عاشق زندگیام.
و فکر میکنم بزرگ شدن یعنی اینکه اون بچه رو نکشی…
بذاری ذوق کنه…
بذاری بترسه…
بذاری گریه کنه…
بذاری عاشق بشه…
و هر بار که زمین خورد، دستشو بگیری و دوباره باهاش بلند شی.
من تمام این سالها ساختمان ساختم، شرکت ساختم، تیم ساختم، رویا ساختم…
اما اگر یه چیزی رو بیشتر از همه دوست داشته باشم، زنده موندن همون پسربچهایه که هنوز توی دلم زندگی میکنه.
امیدوارم تا آخرین نفس، اون بچه از دلم نره…
چون میترسم روزی که اون بچه بمیره،
دیگه هیچ قلهای، هیچ موفقیتی، هیچ پولی و هیچ افتخاری نتونه به من حس زندگی بده.
من فردا ۴۸ ساله میشم…
اما هنوز همون پسربچهایام که با همه ترسهاش، با همه اشکهاش، با همه ذوقش…
عاشق زندگیه.